کودکان مبتلا به بیماری سرطان می توانند راحت درمان شوند

x

داستان ورود اعضا – قسمت اوّل


  • نویسنده : hassan cheraghi pour
  • دسته بندی :
  • تاریخ : آوریل 7, 2020
  • بازدید : 631

 

هر ماجرایی میتونه معجزه باشه، و هر آدمی در اطرافمون میتونه درسی داشته باشه.
ماجراهای عادی زندگیمونو دست کم نگیریم، معجزه هستن…

ورود هر یک از اعضا به موسسه حامی یار، یه داستانی داره، شنیدنی…

 

 

یک روز معمولی… خیابانهای تکراری… زندگی عادی و بی دغدغه… یک خرید معمولی و یک دیدار ساده…
من فارغ از نیازهای دیگران، بی دغدغه، روز میگذراندم… تا دست سرنوشت، دیدار ساده ای را به معجزه بدل کرد.
به دنبال یک خرید معمولی، خودم رو توی مغازهی دوستم دیدم، آنجا جوانی ایستاده بود با چهره ای معمولی، عینکی داشت و ماسکی روی صورت و کیسه های میوه در دست…
ظاهرا چیزی نبود که جذب بشم ولی یک انرژی درونی من رو سوق داد تا گفتگوش رو با دوستم بشنوم…
او از کودکان مبتلا به سرطان حرف میزد، داشت میگفت که به دیدنشون میره و این میوه ها رو براشون میبره. خیلی با این فضاها غریبه بودم، قاعدتا باید توی ذهنم میچرخید که خب چه معنی داره؟ مگه بیمارستان این نیازها رو مرتفع نمیکه؟ دیگه رفتن و میوه بردن چه معنی داره! اما اینها نبود… خیلی سریع و راحت از این اقدام
قانع شدم، به فاصله چشم به هم زدنی گفتم الان میرید اونجا؟ منم میتونم باتون بیام؟ گفتند مطمئنی؟
اینبار بدون هیچ مکثی گفتم: بله بله حتما، ایشون موافقت کرد. من با گرفتن آمار تعداد بچهها در بخش، از همون پاساژ براشون هدیه گرفتم تا دست خالی به دیدنشون نرم.
و حالا… زمان دیدار… چی میتونم بگم… حس و حال اولین دیدارم نگفتنیه… اون زمان به شدت احساس بر من غلبه داشت… قلبم تند تند میزد و دستام عرق کرده بود. بچه ها و مادرها به استقبال دایی حامد اومدن و خیلی از دیدنشون خوشحال شدن.
من اول سعی کردم هر کاری دایی حامد انجام میده رو تقلید کنم و انجام بدم، اما بعد یهو یه انرژی زیاد تو خودم احساس کردم که باید همون بهار پر انرژی باشم که همه از من سراغ دارن، آره! اون انرژی جاش همینجاست.
شروع کردیم به توزیع شیر و میوه و هدیه ها، انگار یه روانشناس بهم یاد داده بود که دلم براشون نسوزه، حرفهای تکراری و سوال های بی ربط دربارهی بیماریشون نپرسم و فقط باهاشون بگم و بخندم.
موقع رفتن، تو نگاه تک تک اون فرشته ها که موهای سرشون رو زده بودن و به دست و پای هر کدوم از اونها یک آنژوکت بود، این فریاد رو میشنیدم که: خاله بهار، دوباره میای؟…

تو راه برگشت، من بودم و بغض و هزاران چرا… بعد هم اشک های بی تابانه و پنهانی… الان هم هروقت بغض میکنم…نه! نه! نباید بغض کرد! نباید برای این بچه ها گریه کرد، باید فقط برای اونها دست زد… باید به احترام قدرت و پایداریشون ایستاد و دست زد. منم با خودم عهد بستم تا زمانی که زنده ام کنارشون باشم و این عهد
نزدیک به 6 ساله که ادامه پیدا کرده و چه 6 سال پر برکتی… خدایا! ممنونم.
بعد از اون به غیر از رفتن و سر زدن به بچه ها، اقدام برای جمع کردن پول از اطرافیان، دوستان و فامیل برای انواع کمک ها شروع شد. اقداماتی که برای من تا اون لحظه بی سابقه بود… حالا جدا از تغذیه و هدیه، برای هزینه درمان هم میتونستیم کمک کنیم و این یک اقدام خیلی خوب بود.
دیگه بچه ها و شوق دیدنشون شده بود بخشی از زندگیمون هم ما به دیدن اون ها مشتاق بودیم، هم اونا به اومدن ما محتاج، شایدم برعکس…
بعد از آشنایی با این بچه ها، مسیر زندگیم عوض شد. من نمیدونستم اینهمه توانام و میتونم این همه کار کنم… هر فصل کار توی حامی یار برای من یک کتابه، یک دانشگاست.
پیشتر از این، ناشکر بودم اما حالا یه آدم دیگه ام. من از بودن خودم لذت میبرم… به خاطر لحظه لحظه بودنم شاکرم و از خودم تشکر میکنم… من راهم رو پیدا کردم، راه خدمت… این تنها راهیه که راضی و خوشحالم میکنه، خدمت به همه. من از دایی حامد ممنونم بابت این آشنایی، من از خودم ممنونم که ایستادم و قوی تر شدم. ما آدم ها به این دنیا آمدیم که فقط خدمت کنیم و هممون در قبال هم مسئولیم. دوست دارم تو پایبندی به عهدم الگو بشم.
ما باید کمک کنیم، همیشه. اما اینو یادمون باشه باید به بچه ها و خانواده هاشون این باور رو منتقل کنیم که خودشون برای درمان خودشون کافی ان… دردها رو بزرگتر نکنیم، دردها رو ترمیم کنیم.
این رو یادمون بمونه، معجزه توی تک تک لحظه های زندگیمون داره اتفاق میافته… همین لحظه های معمولی، لحظه های عادی زندگی رو دست کم نگیریم… آرزومم اینه که هیچ کودک مبتلا به سرطانی روی کره زمین نباشه… جای کودک توی بیمارستان نیست… کودک باید بازی کنه.


مطالب مرتبط